روزنه مجموعۀ آموزشی شعر






آرش


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آرش


آرشیو وبلاگ
۱۳۸٧/٤/۸
۱۳۸٦/۱٠/٢٩
۱۳۸٦/۱٠/٢٢
۱۳۸٦/۱٠/۱
۱۳۸٦/٩/٢٤
۱۳۸٤/۱/۱۳
۱۳۸٤/۱/٦
۱۳۸۳/۱٢/٢٢


پیوند ها

کــاظــم کــاظــمی

صـوفـی عـشــقری

قـــهـــــار عــاصــی

گـــــــــــــــل دودی

غــــــــــــزل نـــــــو

شـــــــــفـــــــق

آئــیــــــــنـه دق

screen resolution stats آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

تصویر سازی گسترده

 

گسترده کردن تصاویر ، کاری است در جهت عکس تراکم و تزاحم خیال. منظور این است که شاعر ، به جای درج یک یا چند تصویر مستقل در هر بیت یا مصراع ، همۀ شعر را یک  تصویر در نظر می گیرد و در اجزا  شعر ، همان تصویر را گسترش و شرح می دهد . شاید ذکر مثالی از منوجهری ، توضیح دهندۀ  حرف ما باشد . او در قصیدۀ « برلشکر زمستان ، نوروز نامدار ...» تصویری کلی از رویارویی بهار و زمستان نشان می دهد و آنگاه ، همۀ  تصویر های دیگر را در بستر همین تصویر کلی ارایه می کند . مثلآ در آن جا که بهار ، قصد جنگ با زمستان را دارد ، همۀ عناصر طبیعت به شکل ابزار جنگ او در می آیند .

... نو روز ماه گفت « به جان سر امیر

کز جان دی  بر آرم تا چند گه دمار

گرد آورم سپاهی دیبای سبز پوش

زنجیر زلف و سر و قد سلسله عذار

از ارغوان کمر کنم ، از ضمیران زره

از نارون پیاده و از ناروان سوار

قوس قزح کمان کنم ، از شاخ بید ، تیر

از برگه لاله رایت و از برق ، ذلفقار

از ابر ، پیل سازم و از باد ، پیلبان

و از بانگ رعد ، آینۀ پیل بی شمار ...

این تصویر های به ظاهر مستقل از هم ، اجزای تصویر کلی « لشکر آرایی نوروز » هستند ؛ و در بستر همان تشبیه مادر ، معنی می یابند . در یک تصویر گسترده ، همۀ اجزای خیال با هم مرتبط  هستند و کامل کنندۀ یکدیگر . به همین علت ، خوانندۀ شعر ، مجال این را می یابد که همه را با هم مجسم کند چون اینها در کنار هم قرار می گیرد ، نه روی هم شعر « باغ و باد و تیشه » از ساعد باقری ، نمونه ای دیگر برای تصویر سازی گسترده است . در این شعر ، کشور به باغی تشبیه می شود و شاعر  تا آخر ، همین تشبیه را حفظ می کند . با توجه به این تشبیه اصلی ، مفاهیمی چون گل کردن ، طوفان ، درختان ، خزان ، برگریزان و ... معنی می یابند و روشن می کنند که هر یک استعاره ای برای چیزی هستند :

هر چه می خواهد بگوید ، هرکه می خواهد

هرچه می خواهد بگوید ، تلخ یا شیرین

من تو را می گویم ای باغ بهار آور

ای نماز آبها را قبلۀ دیرین

من تو را می گویم ای بالیدنت از خاک

باور آنان که برماندن بر آشفتند

من تو را می گویم ای باغی که مبعوثان

قصۀ گل کردنت را بار ها گفتند ،

... خواهم ای گل کردۀ داغ زمین ، ای باغ !

در گناه دستهای باغبان مانی

بانگ برداری که باری ، ما نمی خشکیم

پشت پاییز و زمستان را بلرزانی

ادامه دارد

 

 


نوشته ی آرش در ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٧

تزاحم خيال

دانستیم مخاطب شعر ، با دریافت تصویر ، آن را در ذهن خویش محسم می کند و هر قدر در این تجسم موفق باشد ، بهرۀ بیشتری آز آن خواهد برد . اما قدرت ذهنی انسان در احضار اشیا ء محدود است ، یعنی ما در آن واحد نمی توانیم چیزهای بسیاری را در ذهن باز سازس کنیم . بنابر این انتظار می رود که میزان تراکم تصویر در یک شعر ، در حد معقولی باشد . اگر آنها چنان متراکم باشند که مزاحم یکدیگر شوند ، تأثیر جمعی شان به نحو قابل ملاحظه ای کاهش می یابد . این بیت بیدل را ببینید :

شعلۀ ادراک ، خاکستر کلاه افتاده است

نیست غیر از بال قمری پنبۀ مینای سرو

در اولین نظر ، این تصویر ها را می توان یافت :

تشبیه ادراک به شعله

تشبیه خاکستر به کلاه

تشبیه سرو به مینای شراب

تشبیه بال قمری به پنبۀ سر مینا ( یا در حقیقت در پوش پنبه ای آن ) و با نظری دقیق تر ، در می یابیم که این دو مصراع ، مدعا مثل پدید آورده اند و در عمل شاعر دو تشبیه دیگر هم انجام داده است :

تشبیه بال قمری به خاکستر

تشبیه شراب به آتش

شاعر در مصراع نخست ، یک مدعا را بیان می کند ؛« شعلۀ ادراک ، در نهایت به خاکستر می رسد یعنی نهایت ادراکهای ما ، نادانی است . » و در مصراع دوم ، برای این مدعا ، مثلی می آورد « همان گونه که بال قمری ُ پنبه ای می شود برای مینای شراب - که همان سرو باشد - وآن را از جوشش باز می دارد » خلاصه این که « همان گونه که پنبه ُ مانع جوشش و بیرون ریختن شراب از شیشه می شود ُ شعلۀ ادراک نیز در نهایت به خاکستر خواهد رسید . » قرینۀ شاعر برای اثبات این مدعا ، تشابه رنگ آتش و شراب از یک سو و خاکستر و پنبه از سوی دیگر است .

گنجاندن شش تشبیه و یک مدعا مثل در یک بیت ، واقعآ کار استادانه است اما البته مخاطب نگون بخت هم ناچار خواهد بود به همان مایه استادی به خرج دهد تا تصویر را دریابد و بالا تر از دریافت ، در ذهن مجسم کند . می توان گفت شعر در این جا به تزاحم خیال دچار شده است . کافی است همان تصویر هفتگانه را با این تصویر نسبتآ ساده ولی زیبا و حیرت انگیز از همان شاعر مقایسه کنیم :

بهار ، نامۀ یاران رفته می آرد

گلی که واکند آغوش ، در برش گیرید

این یک تشبیه گسترده است یعنی در کل بیت ، یک تشبیه انجام شده :

« گل ، نامه ای است که در فصل بهار ، یاران رفته را از زیر خاک به ما می فرستند . » و این هم زیباست ُ هم پر تأثیر .

از بزرگترین خطر ها برای شاعر همین است که بپندارد قوت خیالش را فقط تعداد تصویر های شعرش تعیین می کند . از این خطر ناک تر ، این است که او بکوشد  به کمک تراکم تصویر ها ، تخیلش را عمیق تر جلوه بدهد درست همانند کسی که با گل آلود کردن آب یک برکه ، آن را عمیق تر می نمایاند . براستی اگر فراخ تمیمی در این پاره شعرش همانند نیما یوشیج و بعضی دیگران ، به ساختن یک تصویر شفاف و زنده بسنده کرده بود ،بهتر نبود ؟

در بی گزند این شب آرام

انسان غریو دوستی اش را

پر می گشاید در باغ روزها :

- در کاخ روز ها

کز دود شمعهای گلچین یأس

خورشید های زنده نفس می برید سرد

eosberry_bar3.gif (6925 bytes)

بر گر فتـــه  از « مجموعۀ آموزشی شعر - روزنه»

مؤلف : محمد کاظم «کاظمي»

ناشر : موسـسۀ فرهنگی ، هنری و انتشاراتی ضريح آفتاب


نوشته ی آرش در ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦

کشف يا اتفاق

خیال ، آنگاه رخ می نماید که گوینده ، سخنی متمایز با واقعیت علمی بگوید . به این ترتیب ، واژه هایی که پیش از آن با هم همنشینی خاصی نداشته ، بر اساس رابطه ای که ذهن شاعر وجود داشته باهم پیوند  می یابند . طبعآ باید رابطه ای وجود داشته باشد و نمی توان به طور اتفاقی هر چیز را به چیزی دیگر ربط و تصور کرد که تصویری ایجاد شده است . وقتی عبدالسمیع حامد می گوید :

ز دور ، هودج رنگین گل به چشم آمد

قریب تر شد و تابوت سرخ یاران شد

« رنگ سرخ » و « بروی شانه قرار گرفتن » را به عنوان رابطه هایی که می توانند بین « هودج رنگین گل» و « تابوت یاران » وجود داشته باشند در نظر داشته و تصویر را بر مبنای این رابطه ها ساخته است ، که زیباست و مملوس .

ولی گاهی شاعر می پندارد که صرف متفاوت بودن بیان ، کافی است و لزومی ندارد که رابطه ای حسی و شاعرانه بین اجزای خیال وجوداشته باشد و بنابر این ، بدون این که کشفی در پس زمینۀ کار باشد ، شروع به تصویر سازی می کند . این بیتها از احمد عزیزی را ببینید :

ای صدای صاف تصنیف صدف

و ای عبور عاج در عصر علف

ای تو در لا لای لادن لب زده

و ای تو بر شولای شبنم شب زده

ای غبارستان ما را سایه سار

و ای به وهم آباد ما آیینه زار

ای به جنبل ، جعبۀ جادوی ما

و ای تو توتم خانۀ تابوی ما

البته برای صدف تصنیفی تصور کردن و برای آن تصنیف ، صدای صافی قائلشدن ، کاری است از نوع خیال ، ولی خیالی که ناشی از یک تجسم نبوده و لاجرم نمی تواند در ذهن مخاطب هم مجسم شود . آنچه این کلمات را کنار هم نشانده ، تناسب لفظی آنها بوده نه نگرش تخیلی شاعر . بیتهای بالا نمونه هایی افزاطی و پر رنگ از تصویر سازی اتفاقی بودند ، این عمل به صورت ملایمتر و مخفی تری صورت می گیرد ؛ یعنی شاعر واژه ای را بدن در نظر داشت جنبۀ تصویری آن در جایی می گذارد و ترکیبی می سازد که شاعرانه به نظر می آید ولی خالی از بار تصویری است . کاربرد فراوان کلمه هایی چون « عشق » ،« دل » ، « آفتاب » و امثال آنها در شعر بعضی شاعران امروز در حالی که گاهی اصلآ نیازی به آنها نیست ، شکلی از همین گونه تصویر سازی است . این چند بیت را ما از پایان چند رباعی انتخاب کرده ایم .

این خون خدا بود که از رگ رگ تو

با جوشش سرخ عشق بیرون می ریخت

¤

بنگر که شهید ِ خفته در دامن خاک

در مشرق عشق ، آفتابی دگر است

¤

برخیز و بیازمای خود را چون تیغ

در پهنۀ عشق ، آزمودن شرط است

¤

بر سینۀ صحرایی ام از خنجر عشق

زخمی است که آهنگ شکفتن دارد

البته عشق در این بیتها بی مفهوم نیست و معنایی را می رساند ولی نقش تصویری بارزی ندارد . ما هم به همین قیاس می توانیم کلمات بسیاری را به عشق بچسبانیم  و تصویر سازی کنیم . هر جا تصویر سازی تا این حد ساده شود ، معلوم می شود که کیفیت نازلی دارد .

eosberry_bar3.gif (6925 bytes)

بر گر فتـــه  از « مجموعۀ آموزشی شعر - روزنه»

مؤلف : محمد کاظم «کاظمي»

ناشر : موسـسۀ فرهنگی ، هنری و انتشاراتی ضريح آفتاب


نوشته ی آرش در ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ در شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦

پرورش تصویر ها

نمی دانم نخستین بار ، چه کسی موی سیاه را به شب تشبیه کرده است . یکی از نمونه های قدیمی این تشبیه در شعر فارسی ، این بیت دقیقی شاعر قرن چهارم هجری است :

شب سیاه بدان زلفگان تو ماند

سپید روز به پاکی رخان تو ماند

این یک تشبیه ساده است و تنها کاری که شاعر کرده ، برعکس کردن آن است که البته در حد خود می توانسته کاری بشمار آید . در قرن چهارم هجری ، منوچهری همان مادۀ اولیه یعنی شباهت زلف و شب را چنین شکل داده است:

چو از زلف شب باز شد تابها

فرو مـُرد قندیل محرابها

در این جا دیگر سخن از یک شباهت ساده نیست ، بلکه شب شخصیت انسانی یافته و برای او زلفی تصویر شده است. پس از آن هم شاعران بسیاری همین تصویر را به صورتهای دیگری پرورش داده اند .

حافظ در قرن هشتم گفته است :

معاشران، گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است ، بدین قصه اش دراز کنید

باز هم تشبیه اول حضور دارد ، ولی مخفی تر و هنرمندانه تر . شاعر به طور غیر مستقیم به این رابطه اشاره می کند . حتی می توان گفت تشبیه را در حاشیه قرار می دهد و از آن صرفآ در حد ایجادتناسب بهره می گیرد . در شعر دقیقی ، تشبیه محور بیت بود و آن بیت خارج از بیان مستقیم همان تشبیه ، چیز دیگری نداشت . پس از حافظ هم شاعران با این مضمون سرو کار داشته اند . کلیم همدانی می گوید :

دانسته بخت ، زلف تورا انتخاب کرد

چندان که شب دراز شد، اونیز خواب کرد

و بیدل می آورد :

سر زلفش ز دستم رفت ، اشکم ریخت از مژگان

که چون شب بگذرد ، ریزد ز چشم آسمان انجم

و در شعر غلامرضا  شکوهی شاعر امروز ، دیگر این تصویر به صورت یک ترکیب « اسم شب زلف » ظاهر شده و در خدمت تصویر کلی تر دیگری قرار گرفته است :

کنون که اسم شب زلف تو پریشانی است

مگو به آینه ، آیینه یاد می گیرد

مسلم است که زیبای و تاثیر این بیتها متفاوت است . شعر دقیقی، مقدم بر بقیه است ولی زیبایی شعر منوچهری را ندارد . تصویر در شعر منوچهری ، بسیار حسی و قابل تجسم است و در عین این شاعر به تشبیه صرف بسنده نکرده و آن را به شکلی خوشایند باز سازی کرده است . در شعر حافظ ، کلیم ، بیدل و شکوهی آنچه بیشتر رنگ دارد ، باز سازی و شیوۀ بیان شاعر است نه مادۀ اصلی تصویر .

به طور کلی ما از یک تصویر ، دو نوع لذت می بریم ، یکی از مشاهدۀ یک کشف تازه و دیگری از شیوۀ بیان آن کشف ناشی می شود .هر یک از این دو در جای خود ارزش دارد. شاید دقیقی - یا نخستین کسی که زلف را به شب تشبیه کرده - از این رهگذر خلاقیت بیشتری داشته است ولی نمی توان منکر شد که همان خیال در شعر حافظ به شکل بهتری پرورش یافته و این هم در جای خود اصلی است مهم . در واقع ، پرورش تصویر ها راهی بوده که شاعران برای رهایی از یک نواختی و ابتذال در پیش گرفته اند . آنها حس کرده اند که با تکرار یک تصویر ، شگفتی مخاطب کاهش می یابد و کوشیده اند به نحو دیگری ایجاد شگفتی کنند یعنی ایجاد رابطه های عقلی ، تعلیل ها و نتاسب ها و بعضی هنر نمایی های زبانی . این رویکرد ، از حدود قرن پنجم هجری شدت گرفت چون شاعران حس کردند که دیگر جای زیادی برای تشبیه ها و مجاز های تازه نمانده است. این حس تا حدی هم درست بود چون مجموعۀ رابطه های شاعرانۀ موجود در یک محیط ، محدودند و تا وقتی شرایط زندگی و تجربه های شاعران یکسان باشد ، لاجرم کار کشف تصویر های تازه دم به دم سخت تر می شود . خیال در این حال ، مثل باغی است که هر کس یک دسته گل از آن می چیند و طبعآ آنانی که زودتر به آن باغ راه یافته اند ، گلهای تازه تر و خوشبو تر را خواهند چید به ویژه اگر مثل منوچهری به یک دسته قانع نباشند و دامنی پر کنند . گلچینهای آخر ، البته ناچار خواهند بود گلهای چیده شده به وسیلۀ دیگران را به عاریت بگیرند ، پرورش دهند و تکثیر کنند .

از سوی دیگر ، تلفیق و پرورش تصویر ها ، کاری است تقریبآ عقلی و نه حسی و بنابر این ، سادگی و اصالت نخست را ندارد . نکتۀ دیگر این است که پرورش دهندۀ تصویر ، شاید خودش اصلآ آن حس و لمس را نکرده باشد و نتواند به شکل درست باز سازی کند ، بسیار کسان هستند که با هنرمندی تمام چشم را به نرگس تشبیه می کنند ، ولی شاید گل نرگس را از زنبق - مثلآ - باز نشناسند. مشکل دیگر این است که وقتی در یک جامعۀ شعری ، بنای کار بر تلفیق و پرورش باشد ، شعر شاعران از لحاظ عناصر خیال ، یکنواخت می شود  چون همه ، مادۀ اصلی را از یک منبع واحد بر می دارند .به این ترتیب ، مثلآ ار میان صد ها نوع گل و گیاهی که در دسترس حس شاعران اقلیمهای مختلف قرار دارد ، فقط چند نوع خاص را در شعر ها می بینیم . در واقع آنگاه که بنای کار بر تلفیق و پرورش باشد ، عناصر خیال ، محدود می ماند و توانایی شاعران به جای این که صرف وارد کردن عناصر تازه شود ، صرف رنگ و روغن دادن به همان عناصر قدیمی خواهد شد . این جاست که یک هویت جمعی - به عنوان سنت ادبی - جای هویتهای  فردی را می گیرد و شعر ها به نحو آزار دهنده ای مشابه هم می شوند . این خیالها ، کمتر آینۀ شخصیت شاعر هستند و امتیاز هایی را که برای تصویر های متکی به زندگی و محیط شاعر برشمردیم،ندارند یا کمتر دارند .

شاید چنین به نظر آید که تلفیق و آفتهای آن ، فقط گریبانگیر  کهن گرایان  و شاعران انجمنی است . متاسفانه فقر عناصر خیال که به تلفیق منجر می شود ، به شکل دیگر حتی در شعر نوگرایان هم حضور دارد . اکنون اگر شمع و پروانه و جام و ساقی به کنار رفته اند ، عناصر دیگری جایگزین آنها شده اند  یعنی کلیشه و تقلید باقی است ، ولی در لباس دیگر و البته خطرناک تر چون به راحتی قابل تشخیص نیست .

ولی تازه این اول داستان است . فاجعه وقتی بروز می کند که دیگر در تلفیق هم زمینۀ نو آوری نمانده باشد و شاعر شکل جدیدی برای باز سازی تصویر پیدا نکند . این جاست که پای تصویر سازیهای بیمارگونه و بسیار اغراق آمیز به میان می آید و شاعران می کوشند با صنعتگرایی شدید یا اغراقهای غیر معقول ، نقص تخیل و بالاتر از آن ضعف پرورش تصویر ها را جبران کنند.

نکتۀ دیگر این که تلفیق به هر حال ، به مجموعۀ خیالهای موجود در زبان ، چیزی اضافه نمی کند . ما پیشتر گفتیم که خیالها به مرور زمان رو به فرسایش مر روند . شاعران یا باید به جای خیالهای فرسوده که دیگر کار آیی هنری ندارند ، خیالهای جدیدی وارد کنند و یا همان قدیمی ها را به نحوی باز سازی کنند . طبعآ کار اول ارزشمندتر و موثر تر است .

ولی نباید از حق گذشت که بسیاری از تصویر های پرورش یافته ، زیباتر از اصل از کار در آمده اند . حافظ شاید ده در صد تصویر هایش را هم خود کشف نکرده باشد  بیشتر کارش ، بازسازی تصویر های دیگران بوده - چنان که در همان تشبیه زلف یار به شب ، آن بیت معجزه آسایش را دیدیم  و لی منکر نمی توان شد که حاصل کارش بهتر از کاشفان آن تصویر است. پس نمی توان حکم قطعی و مطلقی صادر کرد . در واقع ، تلفیق و بازسازی ، یک قابلیت است که اگر خوب و متعادی به کار رود ، تصویر را زیباتر و موثر تر از اصل می کند و اگر افراطی و بیمارگونه باشد ، چنین شعری بر جای خواهد گذاشت که گویا شاعرش فقط خواسته تناسبهای بین « مرغ و آشیان » و « آتش و می » و « شب و زلف » را رعایت کند و البته چندان پابند منطق سخن خود نبوده است که چرا وقتی معشوق رخ از می بر افروزد  دل عاشق از زلفش بیرون می افتد .

دل از زلفت برون افتد چو از می رخ بر افروزی

که مرغ از آشیان افتد شب از نظارۀ آتش

eosberry_bar3.gif (6925 bytes)

بر گر فتـــه  از « مجموعۀ آموزشی شعر - روزنه»

مؤلف : محمد کاظم «کاظمي»

ناشر : موسـسۀ فرهنگی ، هنری و انتشاراتی ضريح آفتاب


نوشته ی آرش در ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ در جمعه ٢۸ دی ،۱۳۸٦

فرسایش و پرورش تصویر ها

فرسایش و پرورش تصویر ها

فرسایش تصویر ها : خیال، ناشی از کشف رابطه بین پدیده هاست و عمده جذابیتش هم در این است که خوانندۀ شعر را به شگفتی وامی دارد . اما این شگفتی در اولین مواجهه با شعر ، زیاد است ودر بار های بعدی کاهش می یابد تا حدی که کم کم به صفر می رسد .هر تصویری ، هر چند قوی باشد، بر اثر تکرار به فرسودگی می رسد تا حدی که شاید دیگر ایجاد کراهت کند . گتهی نیز تصویر ها بر اثر تداول زیاد آن قدر بی خاصیت می شوند که دیگر به محدودۀ بیان عادی می رسند بدون هیچ تمایز و قابلیت تجسمی و گویندۀ عبارت هم نمی داند که یک تصویر بکار برده است . ما اکنون به راحتی می گوییم « جراحی شاخه ای از دانش پزشکی است »و شاید کمتر به این فکر بیفتیم که این جا دانش پزشکی به درختی تشبیه شده و بخشهای مختلف آن ، به شاخه های درخت . دیگر در تداول ما « شاخه » به جای « بخش » یا « انشعاب » به کار می رود بدون این که یاد آور منشآ نخستین خودش باشد . همچنین است کلمۀ « ریشه » که در روزگارانی ، کسانی هنر به خرج داده  و آن را به صورت مجازی به معنی « خاستگاه » یا « سرمنشآ » به کار برده اند  و حالا برای ما همان کاربرد مجازی هم فاقد بار تصویری است . کلمه « پربار » هم به معنی پر میوه در ابتدا کاربرد مجازی داشته و اکنون به یک واژه ای کم تاثیر بدل شده است ما وقتی می گوییم « مولانای بلخی زندگی پرباری داشته است » دیگر کمتر به این فکر هستیم که این زندگی را به درختی تشبیه کرده ایم و آثار ادبی شاعر را به میوه های آن .

شنوندۀ که برای نخستین بار تصویری را می شنود ، آنرا بخوبی مجسم می کند تا ارتباط اجزای آنرا در یابد . در بار دوم ، او دیگر ارتباط را دریافته و نیازی به تجسم ندارد و به طور عقلانی آن را می پذیرد .در بار های بعدی شاید دیگر به فکر وجود ارتباط هم نیفتد . طبعآ شاعری که بنای کارش بر استفاده از همین تصویر های رایج در زبان عادی باشد ، عملآ تصویری به کار نبرده است چون این ها به مرور زمان کم خاصیت شده اند و تمایزی نسبت به بیان عادی ندارند . تعبیر « جام شهادت نوشیدن » به معنای « شهید شدن » دیگر آن تآثیر نخستین را ندارد و حتی شعر را به شدت شعاری و کم مایه نشان می دهد هر چند شاید در بار نخست خیلی شاعرانه به نظر می آمده است . همچنین است « چون بید لرزیدن » که دیگر برای ما بی خاصیت شده و کمتر با شنیدن آن ، بیدی در حال لرزش را به ذهن ما می آید . شاید از همین روی، اخوان ثالث در شعر زمستان ،  به جای بید ، موج را می آورد و می گوید :

حریفا! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

هرچند صفت لرزیدن در موج خیلی بارز نیست ، حداقل این حسن را دارد که نظر را بیشتر جلب می کند .

به همین گونه ، شاعران ناچارند در هر دوره ای مجموعه ای از ارتباطهای تازه را وارد فضای ذهنی مخاطبان کنند و با این کار ، خیال را از کلیشه شدنی که به بی خاصیتی منجر می شود ، نجات دهند. این است علت لزوم نو آوری در خیال .

¤

در مباحث قبلی ٬ ما با این نتیجه رسیدیم که بهتر است تصویر در فضای ذهنی مخاطب قرار داشته و برایش آشنا باشد . معنای نوگرایی در خیال ٬ تنها تازگی عناصر خیال نیست بلکه انتظار می رود در همان عناصر همیشگی هم رابطه هایی تازه کشف شود . آسمان و رعد چیز های تازه ای نیستند؛ نطق کردن و سینه صاف کردن پیش از آن هم تازگی ندارد ؛ ولی قیصر امین پور از مجموعۀ اینها ، دریافتی  کاملآ تازه ارائه می دهد.

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت

با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد

باز اگر چند شاعر پی هم همین تصویر زیبا را بازگویی کنند ، دیگر رمقی در آن باقی نخواهد ماند.

¤

با این همه ، فراموش نکنیم که تازگی تصویر ها اهمیتی ذاتی ندارند . آنچه در قدم اول مهم است ، قابلیت تجسم تصویر و میزان تآثیری است که از این ناحیه خواهد داشت.تازگی هم به این دلیل ارزشمند است که میزان تجسم و تآثیر را افزایش می دهد . بنابر این منظور ما این نیست که تصویر مورد نظر ٬ به هیچ وجه نباید در شعر شاعری دیگری دیده شده باشد . اگرهم در یکی از شعر های فراموش شدۀ یکی از شاعران گمنام آمده باشد ، اهمیتی ندارد چون مخاطب ، نمونۀ اولی را ندیده تا در دومی احساس تقلیدی بودن بکند. حتی ممکن است شاعر دوم ، تصویر شاعر اول را دیده و بلکه از همان الهام گرفته باشد . وقتی حافظ می گوید :

مجو درستی عهد از جهان سُست نهاد

که این عجوزه ٬ عروس هزار داماد است

ما این تشبیه را می پسندیم و شاید خبر هم نداشته باشیم که خواجوی کرمانی پیش از او گفته است :

دل در این پیره زن عشوه گر دهر مبند

کاین عروسی است که در بند بسی داماد است

پس وقتی تازگی تصویر به عنوان یک معیار مثبت مطرح می شود ، الزامآ به این معنی نیست که آن تصویر به هیچ وجه در شعر شاعر دیگری دیده نشده باشد بلکه به این معنی است که بر اثر تکرار ، فرسوده نشده و تآثیر خود را از دست نداده باشد . اگر تصویری در بافت یک شعر ٬ خوب کار کند و خواننده را به تجسم وادارد ٬ کار خود را انجام داده و و جود آن در فلان گوشۀ دیوان شاعر گمنام ، مانع تآثیرش نخواهد شد .

 

eosberry_bar3.gif (6925 bytes)

بر گر فتـــه  از « مجموعۀ آموزشی شعر - روزنه»

مؤلف : محمد کاظم «کاظمي»

ناشر : موسـسۀ فرهنگی ، هنری و انتشاراتی ضريح آفتاب


نوشته ی آرش در ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ در یکشنبه ٢ دی ،۱۳۸٦

حس آميزی

حس آميزی

ما پنج حس داريم و هر يک از اين حواس ، با محسوس خاصی وابسته است ، بينايی ، شنوايی ، چشايی ، بويايی و بساوايی . ما بر پايۀ اين رابطه ها در يافتهايمان از مجيط را بيان می کنيم مثلآ می گوييم ؛ « صدای زنگ را شنيدم » يا « سياهی شب را ديدم » يا « گل خوشبوست » تا اين جا ، بيان عادی و طبیعی است چون هر حس با محسوس ويژۀ خويش پيوند دارد . اما اگر بگوييم « فلانی صدای روشنی دارد » ديگر ارتباط شکسته شده و صدا - که شنيدنی است - با روشن - که صفتی برای ديدنيهاست - گره خورده است. به اين پيوند حس های مختلف ، حس آميزی می گوييم و اين هر چند در بيان روزمره هم کما بيش ديده می شود ، در شعر کاربردی ويژه و تأثير گذار می يابد. اين هم دو نمونه حس آميزی:

ندارد پــردۀ نـيرنگ هستی جــز مــن و مــايی

به هر نقشی که چشمت واشود رنگ صدا بنگر

                                                           ‹ بيدل

سخن از زندگی نـــقــره ای آوازی است

که سحر گاهان فوارۀ کوچک می خواند

                                               ‹فروغ فرخزاد

ولی رمز تأثير و زيبايی حس آميزی در چيست و چرا جا به جايی حس ها گاهی دلپذير تر از صورت طبیعی آنهاست ؟ يک عامل می تواند اين باشد که تعداد صفات در ميان حس های مختلف ، متفاوت است و عامل ديگر اين که انسان در مقابل بعضی حواس ، واکنش عاطفی ويژه ای دارد . مثلآ صدا ها فقط چند صفت معدود دارند ؛ يا بلندند ، يا کوتاه يا زير يا بم و انسان در برابر اين صدا ها ، قضاوتهای شناخته شده ای ندارد ، در حالی که در برابر مزه ها چنين قضاوت روشنی وجود دارد. شيرينی را همه به طور ملموسی می پسندند و تلخی را هيچ کس نمی پسندد . بنابر اين وقتی کسی بخواهد خبری را نا پسند جلوه دهد ، در قلمرو حس شنوايی صفت شناخته شده و بارزی پيدا نمی کند ، اما در قلمرو چشايی چنين صفتی وجود دارد و او بناچار مثلآ می گويد « خبر تلخ» 

و از همين روی است که در بيشتر حس آميزی ها گرايش به سوی حواس بينايی ، چشايی ، يا بساوايی است . « خبر تلخ » ، « قيافۀ با نمک » ، « صدای روشن » ، « قصۀ شيرين » ، « سخن لطيف » و ديگر حس آميزی های موجود در زبان و ادبيات ، حکايت از چنين گرايش می کنند.

اما اين جابه جايی حس ها و محسوس ها در قلمرو حواس پنجگانه ، يک نوع ساده و آشکار حس آميزی است. صورت عام تر و پنهان تر اين است که اين صفت های حسی را به پديده های انتزاعی که اصلآ قابل در يافت با حواس ظاهری نيستند نيست بدهيم چنان که مثلآ سلمان هراتی در شعر « تدفين مادر بزرگ » از « رنگ سرانجام » سخن می گويد:

آنگاه بی درنگ

مادر بزرگ من

در جامه ای به رنگ سرانجام

پيچيده شد

و محمد علی بهمنی ، در غزلی به فعل « می جوند» ،رنگ زرد می بخشد:

نشسته ان ملخهای شک به برگ یقینم

ببـین چه زرد مرا می جوند، سبز ترینم

به هر حال « اين آميختگی قلمرو های حسی با يکديگر منحصر در حواس خمسۀ ظاهره نيست بلکه حواس باطنی را نيز شامل می شود»

نقيض نمايی

در اين چند بيت دقت کنيد

هــرگـز وجود حاضر غايب شنيده ای ؟

من در ميان جمع و دلم جای ديگر است

سعدی

 

گوش مروتی کو کـز ما نظر نپوشــد

دست غريق ، يعنی فرياد بی صداييم

بيدل

فلک در خاک می غلتيد از شرم سرافرازی

اگــــر می ديــد معـــراج زپــا افــتادن ما را

بيدل

در هر سه بيت ، امور متناقضی با هم پيوند يافته اند و چيزهايی گفته شده که در ظاهر ناممکن به نظر می رسد ؛ « حاضر غايب » ، « فرياد بی صدا » و « معراج از پا افتادن ». می گوييم در اين بيتها « نقيض نمايی » رخ داده است و از هر جهت که ببينيم ، يکی از ابعاد متناقض تصوير ، خودنمايی می کند . مثلآ « دست غريق » در ظاهر بی صدا است اما چون برای کمک خواستن بلند شده ، می تواند از لحاظ معنی ، فرياد تلقی شود.

ارزش نقيض نمايی ، در همين اعجابی است که در آن نهفته است ؛ گرهی که پس از تأمل گشوده می شود و خواننده با گشودن آن ، خويش را در شعر سهيم می يابد . اما بايد توجه داشت که نقيض نمايی با تضاد - که در بحث صنايع بديع مطرح می شود - فرق دارد . در تضاد ، فقط دو واژۀ متضاد وجود دارند ولی اين دو ، در يک پديدۀ واحد جمع نمی شوند . وقتی حافظ می گويد:

روز و شب خوابم نمی آيد به چشم غم پرست

بس که در بيماری هـجـــر تو گريانم چو شمع

اين روز و شب در کنار هم قرار دارند نه در مقابل هم . اما در بيتی ديگر از همين شاعر ، دولت و فقر در هم ادغام شده اند و حالتی پديد آورده اند که جز با توجه به معنای باطنی اين ترکيب ، قابل توجيه نيست.

دولت فـــقــر ، خدايا ! به مـــن ارزانی دار

کاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است

نمی توان نقيض نمايی را محدود به مواردی کرد که دو طرف قضيه ، با هم تناقض کامل دارند و جمع آنها محال به نظر می آيد . گاهی اين نقيض نمايی نه نوع محالات عادی و عقلی بلکه فقط در حد خروج از عرف است و نه بيشتر . سلمان هراتی از مسموم شدن با عطر يا تعارف کردن نگرانی سخن می گويد که هر دو در حد امور ممکن است ، ولی خارج از هنجار طبيعی

افسوس که نيستی

اگرنه

يک شاخه گا محمدی به تو می دادم

تا با عطر آن

تمام ديکاتورها را مسموم کنی

¤

در خيابان کسانی هستند که به آدم نگرانی تعارف می کنند

اشاره

آنچه تا اکنون در بارۀ صورتهای خيال گفتيم ،حاصل يک تقسيم بندی نا گزير برای شناخت بهتر قابليتهايی بود که برای ايجاد خيال وجود دارند. واقعيت اين است که عملکرد خيال شاعران، محدود به صورتهای شناخته شده نيست و همواره نمی توان خيالهای يک شعر را با قاطعيت مرزبندی کرد. گاهی در يک شعر ، دو يا چند صورت خيال طوری در هم تنيده اند که تفکيک و تشخيص آنها از هم ، دشوار است . از طرف ديگر ، بعضی از صورتهای خيال با هم تداخل دارند چنانچه به درستی نمی توان گفت با کدام يک مواجهيم . مثلآ در اين بيت خاقانی ، اغراق و تشبيه توأم داريم:

شکسته دل تر از آن ساغر بلورينم

که در مـيانۀ خارا کنی زدست رها

گاهی نيز به تصوير هايی بر می خوريم که نمی توان با صورتهای شناخته شدۀ خيال ، آنها را نامگذاری کرد .اين دو بيت از بيدل را ببينيد:

محبت بس که پُرکرد از وفا جان و تن ما را

کند يوسف صدا گــر بـو کنی پيراهـن ما را

¤

چه نيرنگ است بيدل برق ديرستان الـفـت را

که من می سوزم و بوی تو می آيد ز داغ من

درست است که هر يک از اين دو تشبيه ، نشانی از اغراق در خود دارند ولی اين شکل بيان ، خارج از محدودۀ اغراقهای ساده است. در شعر کسانی همانند بيدل و مولانا از قدما و سهراب سپهری و برخی ديگر از معاصران ، از اين گونه خيالپردازی می توان يافت . اين هم نمونه ای از شاعر اخير:

من مسلمانم

قبله ام يک گل سرخ

جا نمازم چشمه ، مهرم نور

دشت ، سجادۀ من

من وضو با تپش پنجره ها می گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف

سنگ از پشت نمازم پيداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

از سطر پنجم ، خيالها پيچيده و پيشرفته می شوند به گونه ای که با اطلاعات موجود در کتابها به سختی می توان آنها را تجزيه و تحليل کرد. بعضيها علاقه دارند چنين تصوير هايی را به جرم اين که خارج از محدودۀ دانش بديع و بيان قرار دارند ، انکار کنند وبی ارزش بشمارند ، اما بايد پذيرفت که اينها خودشان را به عنوان يک واقعيت بر ما تحميل کرده اند و ما فقط حق توصيف اين واقعيت را داريم نه انکارش را . اين که ابزار های شناخت ما در ارزيابی اين خيالها نارسايند ، نمی تواند مايۀ نگرانی باشد چون آنچه مهم است ، زيبايی و تأثير تصوير هاست نه توانايی ما برای تفکيک و نامگذاری آنها . حتی شايد بتوان گفت خيالهای دور از دسترس نشانۀ خلاقيت شاعرند و روشن می کنند که او به قلمرو های شناخته شده قانع نبوده و در پی کشف و ابداع برآمده است.

نکتۀ ديگر اين است که حضور صورتهای مختلف خيال در يک شعر، بستگی به مقتضيات محتوايی و بيانی دارد و گاه ، در هم تنيدگی خيال و محتوا طوری است که فقط يک نوع صورت خاص ، می تواند از عهدۀ آن محتوا برآيد . حتی گاهی ، خود خيال به وسيلۀ مضمون شعر بر شاعران تحميل می شود . اين بيت مولانا را ببينيد:

تشنه می نالد که « ای آب گوار

آب می نالد که « کو آن آب خوار

نمی توان گفت شاعر اين تشخيص را بنابر انتخاب به کار برده است . در واقع خود حرف او اين خيال را در خود نهفته داشته است .نگرش بعضی شاعران به جهان ، آن قدر متفاوت و برتر است که بيان عادی آن نگرش هم خيال آميز به نظر خواهد آمد . اين يک کار برد طبيعی خيال است بدون هيچ تصنع و هنرنمايی.

اگر بپذيريم که کار برد تصوير در شعر ، ناشی از يک نياز معنوی و محتوايی است، بايد اين را هم بپذيريم که معانی گوناگون، صورتهای خيال گوناگونی را هم طلب می کنند و يا به عبارت ديگر، انتخاب يک نوع خاص از صور خيال ، بستگی به موضوع شعر دارد . هر چند نمی توان برای اين رابطه ها ، قانون و قاعدۀ تخلف ناپذيری صادر کرد، می توان در پی کشف و تحليل رابطۀ خيال و معنی شعر بر آمد و تا حدی اين فضا را روشن کردمثلآ تشبيه، چون بيان همانندی دو چيز است ، قابليت خوبی برای توصيف ، از هرگونه ای که باشد . ما بيشترين و بهترين تشبيه ها را در شعر های وصفی شاعرانی چون فرخی و منوچهری می بينيم که در غالب آنها، هدف شاعر ، توصيف بوده و نه بيشتر . مجاز و استعاره هنگامی پا به ميان می گذارند که شاعر بيان همانندی ندارد بلکه می خواهد از يک همانندی يا رابطۀ پذيرفته شده ، در راستای هدف ديگری کمک بگيرد . بنابر اين می بينيم آن جا که شعر از حد توصيف صرف فراتر می رود و به القأ معانی- خواه اين معانی مدح باشند، خواه پند و حکمت و خواه عرفان- می رسد ، کم کم پای اين صورت خيال به ميان می آيد . کنايه چنان که پيشتر هم گفتيم در شعر های اجتماعی و انتقادی نمود بيشتری دارد و زمينه های اصلی کار برد اغراق هم که تا کنون يا مدح و ستايش بوده است يا حماسه و می دانيم که در هر دو موضوع ، قصد شاعر در قدم اول بزرگنمايی است. تشخيص ، نقيض نمايی و حس آميزی بيشتر در شعر های عرفانی ما ديده شده چون عالم پـُررمز و راز عرفان ، چنين نگرشی را تقاضا می کند و حتی نثرهای عرفا هم برخوردار از اين صورتهای خيال است. و باز هم فراموش نکنيم که در عالم شعر ، هيچ گاه نمی توان حکم کلی و بدون چون و جرا صادر کرد. آنچه ما گفتيم ، به نيت توصيف و نشان دادن تنوع کار بردهای صور خيال بود نه محدود کردن آنها.

بحثی در ارزشيابی خيال

در کنار شناخت صورتهای خيال ، يک بحث بسيار اساسی ديگر هم قابل طرح است؛ شاعر در اين تصويرگری تا چه حد موفق بوده و آيا توانسته خيال را به شکلی هنری و تأثير گذار به کار برد يا نه؟ اين ارزيابی هنری ، از شناخت خود صورخيال مهمتر است و بلکه ما آن صور را معرفی و دسته بندی کرده ايم تا ارزيابی و شناخت کيفيت آنها ساده تر باشد. متأسفانه ادبای پيشن ما بيشتر به دسته بندی خيالها پرداخته اند و کمتر به نقد ارزشی آنها . مثلآ در بحث تشبيه ، بيشتر تلاش ، طرح انواع تشبيه از قبيل تشبيه مفرد ، تشبيه مرکب، تشبيه مطلق ، تشبيه مقيد ، تشبيه تفضيل ، تشبيه مقلوب ، تشبيه جمع ، تشبيه تسويه ، تشبيه ملفوف و تشبيه مفروق بوده تا دريافت اين که بالاخره چگونه تشبيهی زيباست و چگونه تشبيهی زيبا نيست

ولی مبنا و معيار ارزيابی ما چيست ؟ به روشنی و قاطعيت نمی توان چيزی گفت ، چون دامنۀ کار برد خيال در شعر آن قدر گسترده است که هيچ قاعده و قانونی را بر نمی تابد. ما فقط می توانيم بعضی از ويژگيهای يک تصوير سازی خوب را نام ببريم و تا حدی ارزيابی کنيم.

تجسم ، شرط اصلی تخيل

خيال در شعر از آن جا پديد می آيد که شاعر ، تصويری را در ذهنش مجسم می کند و سپس آن شکل را در قالب زبان - که وسيلۀ ارتباط است - می پروراند. به اين ترتيب مخاطب هم می تواند تصوير را درذهن خويش باز سازی کند. اين باز سازی تصوير است که لذت بخش است و ما در اين جا به آن « تجسم » می گوييم . وقتی سيدابوطالب مظفری می گويد:

به دست فاجعه سنگی در آسمان ديدم

و ماه را چو پلنگی در آسمان ديدم

در يک آن ، تصوير يک پلنگ در ذهن ما مجسم می شود که به جای ماه قرار گرفته است . اين تجسم به ما کمک می کند که فضای ذهنی شاعر رادر يابيمو هراسناکی اش را حس کنيم

اين تجسم ، شرط لازم تأثير تخـّيل بر شنونده است. تصويری که نتواند در ذهن مجسم شود ، در واقع بيشترين توان القايی خود را از دست داده است و ديگر مخاطب ، با آن از لحاظ معنی سروکار خواهد داشت نه خيال . اما گفتيم شرط لازم ونگفتيم شرط کافی ؛ چون گاهی ممکن است تصويری که در ذهن مجسم شده ، چندان زيبا نباشد ويا با بقيۀ تصويرهايی که قبل و بعد از آن قرار دارند ، همخوانی نداشته باشد . اينها هم معيارهای ديگری اند که در قدم بعدی به ميان می آيند. اما چگونه تصويری راحت تر مجسم می شود وشنونده می تواند زودتر با آن رابطه برقرار کند؟ اين ديگر جای بحث دارد که اينک به آن می پردازيم.

حسی بودن تصاوير : اگر از شما بپرسند « از همان دو مصراع بيت مظفری - که در هر کدام يک تصوير بيان شده بود - کدام را بيشتر پسنديديد ؟ » چه می گوييد ؟ به احتمال زياد می گوييد ؛ « مصراع دوم » و اگر باز بپرسند « چرا؟ » شايد پاسخ دهيد «چون زودتر در ذهن مجسم می شود .» چرا چنين است ؟ قطعآ به اين دليل که تصوير اول ، انتزاعی است وتصوير دوم ، حسی . ماه و پلنگ ، هر دو پديده هايی مادی اند و قابل حس با حواس پنجگانه ؛ بنابر اين تشبيه آنها نيز ساده تر قابل تجسم است . ولی فاجعه ، يک مفهوم انتزاعی است و نمی تواند به طور مستقيم در ذهن مجسم شود . شاعرکوشيده با تصوير کردن « دست » برايش ، آن را به محدودۀ حواس ما نزديکتر کند ولی اين قاعده است که هرگاه دو چيز انتزاعی و مادی با هم ترکيب می شوند ، قسمت انتزاعی قويتر عمل می کند و تر کيب را از قلمرو حس دورمی برد.

مطلب ديگر اين است که در تصوير های انتزاعی قرينه يا وجه شبه روشن و منحصر به فرد وجود ندارد تا عناصر خاصی را به هم پيوند بدهد. از اين روی دامنۀ ساخت اين گونه تصاوير ، بسيار فراخ می شود و همين فراخی و سهولت ، شاعران را به کاهلی وامی دارد . اگر شاعری بخواهد يک مشبه مادی برای « آتش »پيدا کند ، بايد در پی چيز هايی بگردد که حداقل يک وجه شباهت روشن با آتش دارد . چنين چيزهايی در اطراف ما بسيار نيستند ، ولی در نهايت ، تشبيهی به دست می آيد ملموس و قابل تجسم مثل « گـُل آتش » يا « کويرآتش » که وجه شبه در اولی رنگ است و در دومی گرما . اما اگر آن سوی تشبيه ، بخواهد پديده ای انتزاعی باشد ، صدها تشبيه می توان انجام داد ؛ مثل « آتش هجران » ، « آتش غم » « آتش ستم »،« آتش کينه »،« آتش اشتياق » و ..... اين جا ديگر وجه شبه بيشتر عقلی است نه حسی و چون مشبه به هم از دسترس مستقيم حس بدور است ، ديگر به سختی می توان تصوير را در ذهن مجسم کرد.

حالا اين پرسش به ميان می آيد که تکليف مفاهيم انتزاعی چه می شود ؟ اگر اين مفاهيم به کنار نهاده شوند ، لاجرم معانی پيوسته به آنها نيز از دسترس شاعران دور خواهد بود . در واقع بيشتر وقتها شاعران را يک ضرورت معنايی به ياد کرد آنها وادار می کند . اگر حافظ می خواست شعرش را حسی تر کند و ترکيبهای نيمه انتزاعی « درخت دوستی » و « نهال دشمنی » را نداشته باشد ، اين مفاهيم دوستی و دشمنی را چگونه بيان می کرد؟

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

به نظر می آيد که ما بايد در پی راهی ميان بـُر باشيم يعنی حداکثر تلاش برای حسی کرده تصاوير ، با حفظ هدف معنايی شعر . يکی از کار هايی که شاعر می تواند بکند ، کمک گرفتن از عناصر مادی و وصل آنها به مفاهيم انتزاعی است . حافظ هم در بيت بالا با وصل « درخت » و« نهال » به « دوستی » و « دشمنی » چنين تلاشی داشته يعنی کوشيده حداقل يک سوی خيال را مادی بگيرد و آن را پلی سازد برای رسيدن ما به آن سوی ديگر . ولی منکر هم نمی توان شد که ديگر در اين جا ، خيال شاعر چندان درخشان از کار در نيامده است . کافی است همان تصوير ها را مقايسه کنيم با اين بيت زنده ، حسی و بسيار زيبا از همان شاعر:

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم

که شهيدانِ ِ که اند اين همه خونين کفنان

منابع خيال

شاعران دو منبع مهم برای انتخاب عناصر خيال دارند؛ اول تجارب و چشمديد های زندگی خودشان و دوم شعر های شاعران ديگر . کسی که می خواهد تشبيهی بياورد ، يکی از اين دو کار را می کند ؛ يا فکر خويش را بکار می اندازد و از ميان پديده هايی که در دسترس جس او قرار دارند ، دو چيز نظير هم پيدا می کند ؛ يا به شعر ديگران مراجعه می کند و می بيند که آنان چه را به چه تشبيه کرده اند و همان را با لحن ديگری باز می گويد. حتی ممکن است اجزای آن تشبيه ديگر در روزگار او وجود نداشته و دور از دسترس درک مخاطب و حتی خود او باشند.

ولی انسان فقط می تواند چيزهايی را در ذهن مجسم کند که به نحوی حس کرده است و آنها همراه با آن حس ، در حافظۀ او ذخيره شده اند . در غير اين صورت ، دريافتی حسی از آن تصوير نخواهد داشت . از آن طرف هم مخاطب شعر ، تصوير را بنابر تجربه های حسی خود مجسم می کند و از آن لذت می برد .کسی که اجزای تصوير را حس نکرده ، قادر به تجسم ترکيب آنها هم نخواهد بود . البته او شايد با مراجعه به فرهنگ لغت و نظاير آن ، معنای سخن شاعر را درک کند ولی می دانيم که کار تخـّيل ، نه تأثير معنايی بلکه تأثير حسی است

پس يک داد و ستد تصويری بين شاعر و مخاطب ، وقتی می تواند سالم و دوجانبه باشد که شاعر از تجارب مشترک خود و مخاطب سخن بگويد؛ تحاربی که برای هر دو تن ، ملموس و برانگيزندۀ عواطف هستند . کسی که باری در کودکی دست در لانۀ زنبور کرده و بعد ، از هراس زنبور های فراوانی که لجوجانه بر سر و رويش باريده اند ، خود را در حوض آب انداخته و تلاش نوميدانۀ زنبور ها را برای انتقامجويی ديده البته بهتر می تواند اين بيت مولانا را حس کند که

ساقيا ، آب در انداز مرا تا گردن

زان که انديشه چو زنبور بود ، من عورم

و آن که روزی برای راحتی از شـّر زنبور هايی که در جوار خانه اش لانه ساخته اند ، مشعل آتشی به آن لانه نزديک کرده و سقوط پی در پی زنبور های پر سوخته را ديده ، در تجسم اين بيت بيدل ، موفق تر خواهد بود:

علاج خانۀ زنبور ، نتوان کرد بی آتش

رکاب ناله گيرم تا ستاند از فلک دادم

آن کس که خود اين جدلها را تجربه نکرده و لی در مودر شخص ديگری ديه ، در مرحلۀ بعدی حس قرار دارد ؛ آن که فقط شنيده در مرحلۀ بعدی و آن که اصلآ در عمرش نه شکل زنبور را ديده و نه شنيده نيش آ ن را چشيده ، در مرحلۀ آخر ؛ و البته او کمترين لذت را از اين شعر ها خواهد برد

زندگی و تجارب جامعۀ بشری ، منبعی اصيل و قابل اعتماد برای تخيّـل شاعران است و ما در انتخاب عناصر خيال ، بايد بيشتر به اين منبع متکی باشيم نه به سنت شعری وشعر گذشتگان خويش . البته توجه به سنت و استفاده از تجارب ديگر شاعران در « شيوۀ » خيالپردازی می تواند مفيد باشد ، ولی توجه به شيوۀ ، نبايد اقتباس « ماده » کار را در پی داشته باشد . وفور خيالها ی فاخر و اشرافی در شعر قديم ما - که خود ناشی از در باری بودن شاعران و مخاطبان در بعضی ادوار بوده است - اين باور را در بسياريها ايجاد کرده که فقط بعضی چيز ها شاعرانه اند ، آن هم چيز هايی که به وفور در شعر قديم ما آمده اند . به اين ترتيب ، ما ناخودآگاه منبع خيال خود را محدود - و بدتر از آن ، تقليدی - کرده ايم . وقتی شاعر از چهار چوب اين عناصر هميشگی بيرون بيايد و توانايی نگرشی متفاوت به جهان را بيافريند که شعر پيش از او حتی می تواند نو آوری کند و تصوير هايی همانند شکار چی ای خواهد بود که شکار گاهی تازه و دست نخورده يافته باشد. کشف تصوير هايی چنين تازه البته حاصل اين جسارت است.

نان حسرت خورم و جامۀ حسرت پوشم

کرم سيبم ، خورش و پوشش من هر دو يکی است ۱

براستی جز اين شاعر ، چه کسی اين ويژگی شگفت کرم سيب را در شعری بيان کرده است ؟ شايد هيچ کس ، چون بيشتر شاعران در شکار گاه مشترک خيال به جستجو مشغولند و البته جز حيوانات ضعيف و مردنی که ديگران رهايشان کرده اند ، چيزی به چنگشان نمی آيد

بعضی از بزرگان شعر کهن ما نه تنها از پرداختن به پيش پا افتاده ترين عناصر زندگی باکی نداشته اند ، که گاهی پديده هايی بسيار خشن و غير معمول را وارد شعر می کرده اند ، چيزی که بسياری از مقلدان امروزی آنها هم جرأتش را ندارند. سنايی غزنوی در قصيده ای ، سخنش را که پند و موعظه است ، با مثالهايی از خصلتهای حيوانات بيان کرده است . ولی دامنۀ کار او محدود به چند حيوان معروف و هميشگی مثل شير و اسب و کبک و بلبل نمی شود و جمعآ ۳۱ حيوان مختلف را در بر می گيرد مثل کشف ( لاک پشت) (سنگ پشت)۲ ملخ ، خوک ، راسو ، عنکبوت ، غوک ، نهنگ ، خرچنگ ، کلاغ و عکه . همين حسارت شاعر ، راه را به سوی کشف چنين تصويرهايی هموار می کند.

گر نهان داری سر خود را به تن در ، چون کشف

خويشتن را چون کشف باری سپر کن ز استخوان

در نهاد خويش چون خرچنگ داری چنگها

تا به چنگ آری به هر چنگی دگرگون نام و نان

گر زپيری زانو از سر برگذاری چون ملخ

زير خاک وخشت باشد همچو مورانت مکان۳

در ميان شاعران بزرگ ما ، مولانای بلخی از اين حيث شاعری شگفت آوراست . دنيای تخيّـل او سر شار است از تجربه های زندگی و او بخش عمده ای از تصويرهايش را چنين ساخته و پرداخته است . اين تصوير ها ، مسبوق به سابقه ای قبلی در شعر ما نيستند و لذتی که ما ار آنها می بريم ، به خاطر بيدار شدن خاطرۀ تصويرهای مشابه آنها نيست . اين لذتی است اصيل و واقعی که به خود متن بر می گردد نه به ميراث ادبی ما . برای نمونه ، چند بيت از يک غزل او را ببينيد:

زخاک من اگر گندم بر آيد

از و گر نان پزی ، مستی فزايد

خمير و نانبا ديوانه گردد

تنورش بيت مستانه سرايد

اگر بر گور من آيی زيارت

تو را خر پشته ام رقصان نمايد

ميا بی دف به گور من برادر

که در بزم خدا غمگين نشايد

¤

ما به طور کلی از لزوم توجه شاعر به فضای ذهنی خودش و مخاطبش سخن گفتيم ، حالا می توانيم جزئی تر بحث کنيم و ببينيم که چه عواملی می توانند باعث فقدان اين اشتراک شوند و در اين ميان به دو عامل مهم اشاره می کنيم.

عامل زمانی : دو انسانی که در دو زمان متفاوت زندگی می کنند ، لاجرم با پدیده های متفاوتی هم سر و کار دارند و هر چه فاصلۀ زمانی آنها بیشتر باشد ، تجربه های حسی شان از هم دورتر می شود . مثلآ در روزگاران پیشین « سفر کردن » از کار های پر خاطره . پر مخاطره بوده است . سختی راه ، نوع وسایل نقلیه ، گرما و سرمای مسیر ، بیم راهزنان و در عین حال طولانی بودن سفر ها ، لاجرم ذهن شاعران قدیم را بیشتر از امروزیان به سفر و تجربه های آن معطوف مر کرده واین در شعر شان هم انعکاس می یافته . به همین لحاظ، این پدیده یکی از دلمشغولیهای اصلی شاعران و منبعی عظیم برای تجربه های تصویری آنان بوده است . این تجربه های حسی ، لاجرم برای مخاطب آن روز هم ملموس بوده ، ولی امروز در بیشتر سر زمین ها ، کیفیت سفر ها فرق کرده واین کار اصلآ دیگر بازتاب چندانی در ذهن شاعر و مخاطب ندارد . بنابر این برای ما سخت است که این تصویر شعر حافظ را همانند مردم روزگار شاعر حس کنیم :

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

شاید بگویید اگر چنین است ، چگونه ما اکنون هم دوست داریم این بیت و دیگر آثار شاعران کهن را بخوانیم ؟ واقعیت این است که لذت بردن از شعر ، صد در صد وابسته به حس کردن تصویر نیست و یک خیال حتی اگر مجسم هم نشود ، به هر حال زیبایی مختصری خواهد داشت . ما در این که این تصویر هم باری به هر جهت مجسم می شود سخنی نداریم ، بحث در میزان این تجسم است . اگر شاعر امروز بخواهد از تجربه های حسی انسانهای امروز بهره نبرد و به تجربه های انسانهای چند قرن قبل بسنده کند ، لاجرم یک امتیاز عمده را از دست داده است .

متأسفانه شعر ما همواره عرصۀ تجربه های عینی و بهرهوری از گنجینۀ احساس شاعران نبوده است. بعضی از شاعران نه تنها به یافته های دیگران چنگ انداخته و بدانه قانع بوده اند ، که تجربه ها و کشفهای روزگار خویش را به این بهانه که خارج از سنت شاعران گذشته اند ، روا نمی دانسته اند . نقل این توصیه های ابن قتیبه ، نشان می دهد که گامی تحجر و در جازدگی تا چه حد وحشتناک بوده . او چنین می گوید : « بر شاعران متأخر روانیست که از اسلوب متقدمان خارج شوند و در برابر منزلی آبادان بایستند یا بر ساختمانهای بر افراشته شده گریه و زاری سر کنند چرا که پیشینیان بر منازل ویران و رسوم فرسوده ایستاده اند و زاری کرده اند و نیز روا نیست که راحلۀ او { شاعر } استری یا درازگوشی باشد که آن را وصف کند چرا که پیشینیان بر شتر می نشسته اند ... و روا نیست که در راه رسیدن به بارگاه ممدوح از دشتها و رستنگاهای نرگس و آس و سرخ گل بگذرد زیرا که پیشینیان بیابانهای پر خار و سنگناک را در هم نوردیده اند .»

گویا آنچه در این میان مطرح نیست ، اصالت تخیل و متکی بودن آن بر احساس شاعر است . چنین دیدگاههایی البته در شعر ما بازتاب هم داشته و به صورت یک سنت نهادینه شده است . این هم یک نمونه شعر معاصر :

کوپای آن که باز به کوی شما رسم ؟

آن جا مگر به یاری باد صبا رسم

جایی که قاصدان سحر راه گم کنند

من مانده در غروب بیابان کجا رسم ؟

در راه عشق او چه سواران که پی شدند

آنگاه من پیادۀ بی دست و پا رسم ؟

بانگ غمم که رفتم و سر کوفتم به کوه

دیگر اگر به گوش رسم ، چون صدا رسم

اندوه نا مرادی اسکندرم کشد

چون خضر اگر به چشمۀ آب بقا رسم

گفتم ز فیض جام شما کام ما رواست

باور نداشتم که بدین ناروا رسم

درد برهنگان جهانم به ره کشید

هرگز نخواست که به اسب و قبا رسم...

                                                 هـ ، ا ، سایه

اما امروزی بودن عناصر خیال در شعر ، چیز دیگری را هم در پی دارد و آن حضور واژه هایی است که برای نامیدن آنها وارد زبان شده اند مثل تابلو ، سالن ، اتوبوس ، رادیو ، تلفن ، بمب و ...که بشتر آنها اصلآ فارسی هم نیستند و شاعران ، هراسی مرموز از کاربرد شان در شعر دارند . ما بحث زبان شعر ، به وجه زبانی این قضیه خواهیم پرداخت ولی در این جا می توانیم بپرسیم که وقتی چیزی در محیط زندگی ما حضوری چشمگیر دارد و لاجرم بخشی از ذهن و زبان ما را به خود اختصاص داده ، بنابر چه قانونی باید از صحنۀ شعر بیرون باشد ؟ به جرم این که شاعران قدیم ما آن را نیاورده اند ؟ ما اگر نگاهی به شعر کهن فارسی بیندازیم ، خواهیم دید که هیچ یک از شاعران بزرگ ، از زمان خود عقب نبوده اند . آنها حتی تازه ترین پدیده های محیط خود را هم در شعر منعکس کرده اند .شاعران مکتب هندی در زمانی از «عینک» و « تفنگ» سخن گفته اند که آینها تازه به عرصۀ زندگی شبه قاره پا گذاشته بودند .

اما چرا بعضی از شاعران امروز ، این جسارت قدما را به خرج نمی دهند ؟ شاید چون در آن روزگاران ، ظهور پدیده های تازه در هر قرنی از چند چیزی معدود تجاوز نمی کرده و فرصت این بوده که اینها در زبان شعر هضم شوند ولی در قرن حاضر ، رنگارنگی این پدیده ها آن قدر است که شعر ما مجال پذیریش آنها را نیافته و بناگزیر ، گاهی نیز هم شکسته است.

به هر حال ، زمان نه می ایستد و نه عقب بر کی گردد و شاعر ناچار است عصر زندگی خود و مخاطب خود را دریابد و به مقتضیات آن گردن نهد هر چند این گردن نهادن ، با اکراه باشد .

عامل محیطی : منظور ما از محیط ، محیط جغرافیایی و اجتماعی زندگی شاعر است و طبعآ وقتی شاعر به احساسات خود وفادار باشد ، رنگی از محیط در تخیل او دیده خواهد شد .طبیعت ، اجتماع پیرامون ، شکل زندگی ، نحوۀ معیشت ، شغل و خلاصه همه چیز هایی که شاعر را احاطه کرده اند ، به طوری طبیعی بر تخیل او اثر می گذارد .حالا اگر شنوندۀ شعر، در محیطی دیگر زیسته و تجربه هایی دیگرگونه داشته باشد ، ممکن است در تجسم تخیلات شاعر ، کاملآ موفق نباشد. اگر یک شاعر صنعتگر یا پیشه ور با عناطر خاص محیط شغلی خویش تصویرگری کند یا یک دانشمند یک رشته علمی ، از قوانین همان علم سخن بگوید یا شاعری که در محیط جغرافیایی خاصی زندگی می کند ، طبیعت پیرامون خود را مبنای خیالش قرار دهد ، طبعآ مخاطب در دریافت حسی شعر دچار مشکل خواهد شد .

پس محیط هم همانند زمان ، می تواند عاملی باشد کاست از تجربه های مشترک شاعر و مخاطب .ولی تفاوتی در این میان وجود دارد .در مورد زمان ، نوعی عدم صداقت هم دیده می شود یعنی کسی که با عناصر زندگی قدیم تصویر سازی می کند ، حتی خودش هم - علاوه بر مخاطب - از حس و درک آنچه می گوید عاجز است و آشکار می کند که تصنع به خرج داده است . مثلآ اگر او چیز خوشبو را به مُشک تشبیه می کند - در حالی که در عمرش هم مشک را نبوییده است - روشن است که از تجربۀ واقعی سخن نمی گوید ، بنایر این شعرش خالی از صداقت به نظر می آید .در واقع شاعر ، هم دروغ می گوید و هم از خواننده می خواهد که این دروغ را در ذهن مجسم کند ف کاری که خود قادر به آن نیست و حداقل می توان گفت که شاعر از تجربه هایی زندگی خویش سخن گفته و همین ،خود مهم است که او مقلد نبوده و به دیوان شعر شاعران دیگر چنگ نینداخته است.اگر شاعر مازندرانی ، فضای سبز شمال ایران بگوید و شاعر بامیانی، از کوهستانهای سردسیر مناطق مرکزی افغانستان ، نه تنها دروغ نگفته اند که کمال صداقت را هم به خرج داده اند . درست است که تصویر های آنها برای یکدیگر کاملآ ملموس و محسوس نیست ، اما در عوض ، غرابت و تازگی مطلوبی دارد . این گرایش محیطی باعث می شود که شعر شاعران مختلف یک دوره ، از یکنواختی فضا - که تا حدی یکنواختی تخیل را هم در پی خواهد داشت - بر کنار بماند . حتی شاعرمی تواند با صحنه آرایی مناسب ، همان عناصر خاص زندگی خود را به محدودۀ حس جمعی مخاطبان نزدیک کند . نیما یوشیج در شعر ( تورا من چشم در راهم) می گوید :

شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگتنند ،

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم،

تورا من چشم در راهم

شاعر از نیلوفر و سرو کوهی می گوید وشاید اینها برای بعضی از ساکنان قلمرو وسیع شعر فارسی نا آشنا باشند ، اما شیوۀ تصویرسازی شاعر طوری است که مانع تجسم تصویر نمی شود بلکه از همین که نیلوفر به پای سرو کوهی دام می بندد ، هر خوانندۀ نا آشنایی نیز در می یابد که نیلوفر به هر حال از گیاهان پیچکی است.

پس نباید عامی اختلاف محیط را خیلی جدی گرفت و چنین تصور کرد که هر تصویری که در شعر ایجاد می شود ، باید برگرفته از عناصری باشد که همه آنها را می شناسند مثل ابر و ستاره و خورشید و این طور چیز ها .شاعر می تواند عناصر و پدیده های خاص محیط خود را هم در خدمت شعر بگیرد و گاهی همین خود یک نقطۀ قوت است ، البته اگرنظیر بخشهایی از شعر گر دو بر دینه یوسفعلی میر شکاک به افراط نکشد :

بر مخمل کوه ، تیغ کج بستند

بر سیمره شال سرخ پیچیدند

از هفت تنان زره به تن کردند

بر گردۀ زاگرس نمدزین ها

از کرخۀ سبز، پیرهن کردند

پا در تاوه همچو اسبیکو

چوخا در بر چنان که کشکان رود

از جنگل خسته یر بر آوردند

چون کشتیهای بی دکل در باد

آنگاه که آفتاب چون گرگی

از یالۀ باد بر زمین افتاد

اسبان ، آشفته یال در گایار

دم کوژ ، دوگوش تا به تا کرده

کولاژدم نهاده سر بر سنگ

مردان بر پشت اسب جا کرده

براستی اینها را بهتر می توان درک کرد یا این دو تصویر بسیار زیبا و حسی در بخشی دیگر از همین شعررا ؟

مردان در مه کمر خم آورده

در پنجه فکنده پنجه چون پولاد

خون آلود از ستیغ می افتند

مانند عقاب ها رها در باد

eosberry_bar3.gif (6925 bytes)

بر گر فتـــه  از « مجموعۀ آموزشی شعر - روزنه»

مؤلف : محمد کاظم «کاظمي»

ناشر : موسـسۀ فرهنگی ، هنری و انتشاراتی ضريح آفتاب


نوشته ی آرش در ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ در یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦

 

مجـــاز

اين چند سطر شعر از محمد رضا عبدالملکيان را بـبـينيد:

حماسۀ چــهارده سالۀ مــن

با پای شوق رفته بود و اينک

با شانه های شهر

برايم بازش آورده  بودند

در سطر سوم ، نوع خاصی از تخـّيل ديده می شود . شاعر خواسته است شهيد مورد نظر را از انحصار يک کوچه يا محله بيرون بياورد و با اين کار ، تعلق اورا به همۀ شهر ، روشن کند . اين زمينۀ معنوی  ، او را به سوی يک جايگزينی کشانده يعنی گذاشتن شهر به جای مردم شهر. به اين کار ، مجاز می گـویـيم.

برای شناخت مجاز ، ابتدا بايد حقيقت را بشناسيم . «حقيقت يعنی.......استعمال کلمه در همان مفهومی که واضع لغت آن را به کار برده بی هيچ تصرفی در مورد استعمال  آن .»  وبه اين ترتيب ، مجاز « استعمال لفظ است در غير معنی حقيقی آن.» به عبارت ساده تر ، هرگاه واژه ای را در معنا به جای واژه ای ديگر بياوريم ، مجاز به کار برده ايم . اين هم نمونه ای ديگر از محمد علی بهمنی که در آن ، « حيله » و « اعتماد » به جای « فرد حيله گر » و «فرد اعتماد کننده» به کار رفته اند:

زخم آنچنان بزن که به رستم شغاد زد

زخمی که  حيلــه بر جگــر اعتماد زد

ما گاه در گفتار های  عادی و روزانۀ خود هم مجاز به کار می بريم . همين جملۀ « سرتان سلامت باشد.» نوعی مجاز درخود دارد  چون معلوم است که منظور از « سر» خود شخص است.

اما به اين تر تيب ، ما در هرگونه  جا به جايی واژگان  آزاد هستيم ؟ نه ، بلکه بايد  بين دو واژه ای که جايگزين هم شده اند ، رابطه ای باشد که اين جا به جايی را توجيه کند و خواننده را به معنی مورد نظر شاعر رهنمون شود . به اين رابطه ، « علاقۀ مجاز » می گويند . گاهی ما يکی از اجزاء چيزی  را نام می بريم ، ولی منظور ما کـلّ آن است . مثلآ می گوييم « چشم فلانی را دور ديدم. » و منظور اين است که « خود او را دور ديدم .» گاهی برعکس ، کل را نام می بريم و يک جزء را در نظر داريم . به همين ترتيب ، گاهی ظرف  و مظروف به جای هم به کار می روند و گاهی صرف مجاورت دو چيز توجيه کنندۀ کار برد مجازی يکی به جای ديگری می شود.

ادبای ما انواع علاقه های مجاز ها را دسته بندی و نامگذاری کرده اند. ولی دامنۀ مجاز بسيار گسترده تر از اينهاست و اين دسته بندی نه تنها  کمکی به قدرت خلاقيت شاعران در کشف مجاز های تازه نمی کند ، بلکه به طور غير مستقيم القا کنندۀ  نوعی محدوديت است؛ گويا خلاقيت در همين چهارچوب های شناخته شده می تواند باشد و بس . گذشته از آن ، آشنايی با يک مجموعه علاقه های شناخته شدۀ مجاز ، به شاعر کمکی نمی کند چون  هر مجاز ، تحت شرايط ويژۀ خودش ايجاد می شود و نمی توان قاعده ای کلی تصور کرد. مثلآ وقتی می گوييم «نهر جاری است»نهر را مجازآ به جای آب به کار برده ايم يعنی ظرف را به جای مظروف . اما با قياس به اين ، نمی توان جای هر ظرف و مظروفی را عوض کرد و مثلآ گفت «خانه روان شد» و مدعی شد که مراد از خانه ، صاحب خانه است .

چرا آن مجاز پذيرفتنی بود و اين يکی نه ؟ شايد چون از ميان نهر و آب، مهمتر آب است و نهر بدون آب ، ديگر وجود ملموسی ندارد ولی در مورد خانه و صاحب خانه چنين نيست و هر يک بدون ديگری می شوند که وجودی مستقل و معتبر داشته باشد. چنين نکته هايی باعث می شوند که فقط بعضی  مجاز ها پذيرفتنی باشند و به اين ترتيب ، جدولی از علاقه های شناخته شدۀ مجاز هم نمی تواند هميشه راهگشای شاعران باشد .

مجاز قلمرو ی گسترده دارد و بحث در بارۀ آن بسيار است. اصلآ استعاره خود نوعی مجاز است؛  مجازی که علاقه اش مشابهت است چون در آن جا نيز ، واژه ای از معنا ی اصلی اش عدول می کند و به جای واژهای ديگر می آيد .

اما نوعی ديگر مجاز هم داريم و آن اسناد  مجازی يا مجاز عقلی است که « عبارت است از اسناد و نسبت چيزی به چيزی که از آن او نيست.»در اين جا ، واژه به طور صريح جايگزين واژهای ديگر نمی شود ، ولی کاربردی می يابد که ما به طور عقلی اين جايگزينی را حس می کنيم . در اين بيت از احمد عزيزی ، « غرس » و « لايروبی » به مفاهيم «خوبی » و «جان » نسبت داده شده اند ، در حالی که در واقع ، به « درخت » و «نهر » اختصاص دارند.

هيچ آيا غرس خوبی کرده ای ؟

جان خود را لايروبی کرده اي؟

يا در اين پاره از يک شعر محمد حسين جعفريان ، به احترام از جای برخاستن به زمين نسبت داده شده به اعتبار گرد و خاکی  که در اثر انفجار بلند می شود.

و زمين با هر انفجار

به افتخار شهيدی

از جای بر می خيزد

اسناد مجازی در شعر هايی که رديفهای فعلی دارند ، بسيار اتفاق می افتد ، نظير غزلی از بيدل که کلمۀ « ريختند » در آن رديف شده و شاعر ناگزير بوده آن را به چيز هايی نسبت بدهد که عملآ ريختنی نيستند :

آن که از بوی بهارش رنگ امکان ريختند،

گرد ِ راهش جوش زد ، آثار اعيان ريختند

تـا  دم  کيفـيـت  مـجــنـون او آمــد بــه يـاد

سينه چاکان ازل ، صبح از گريبان ريختند

eosberry_bar3.gif (6925 bytes)

بر گر فتـــه  از « مجموعۀ آموزشی شعر - روزنه»

مؤلف : محمد کاظم «کاظمي»

ناشر : موسـسۀ فرهنگی ، هنری و انتشاراتی ضريح آفتاب


نوشته ی آرش در ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤

 

استعاره

گفتيم که تشبيه ، بيان همانندی بين دو چيز است . اما گاهی اين بيان همانندی آن قدر در ادبيات يک ملت تکرار می شود که ديگر عامۀ مردم ، به آن عادت می کنند و کار به يک نواختی  می کشد . يکی از کار هايی که شاعران در اين شرايط برای پرهيز از تکرار و يکنواختی می کنند ، اين است که مشبه را برمی دارند و مشبه به را مستقيمآ درجای آن قرار می دهند . مثلآ در دوره های نخستين ادبيات فارسی ، تشبيه «قد بلند» به « سرو» از تشبيهات  رايج است چنان که رودکی در آن شعر معروفش  می گويد :

مير ،  سرواست و بخارا بوستان

ســرو ، سوی بوســتان آيـد همی

ولی اين رابطه بر اثر تکرار آن قدر عادی شده که مثلآ حافظ در قرن هشتم ، حس کرده همان کلمۀ سرو کافی است و نيازی به ياد کرد مستقيم کسی که قامتش به سرو تشبيه شده  نيست:

سروچمان من چرا ميل چمن نمی کند

همدم گل نمی شود ، ياد سمن نمی کند

به اين کار ، استعاره می گوييم ، يعنی قرار دادن  واژه ای به جای واژه ای ديگر به شرط مشابهت بين آنها . استعاره در واقع شکل تکامل يافته و فشرده شدۀ تشبيه است و در آن عينيت مشبه و مشبه به  روشنتر حس می شود . بيشتر استعاره های هر زبان ، روزی تشبيه بوده اند . می گوييم بيشتر استعاره ها نه همۀ آنها ، چون گاهی هم اتفاق می افتد که شاعر بدون يک سابقۀ قبلی ، در همان بار نخست ، مشبه را حذف می کند و استعاره پديد می آورد . قادر طهماسبی « فـريد» می گويد :

به يازده خـُم می گرچه دست ما نرسيد

بده پياله که يک خـُم هنوزسربسته است

استعارۀ خـُم می  برای ايمه معصومين (ع) تازگی دارد ولی با اين همه ،خواننده آن را در می يابد . اين دريافت به کمک عدد يازده است و اين نکته که آخرين امام معصوم ، هنوز در پردۀ غيبت به سر می برد .

گاهی چنين استعاره هايی زيباتر از استعاره های مسبوق به سابقه اند چون تازه اند و قبلآ در قالب تشبيه، رمقشان گرفته نشده است .همين جا  اين را هم بگوييم استعاره هايی که از تشبيه زاده شده اند  ، نوعی کهنگی در ذات خويش دارند  چون  پيش از آن ، شنونده همان استعاره را در قالب تشبيه ديده و لذت هنری برده است . لذتی که او از استعاره می برد ، نه کشف يک شباهت بلکه از شيوۀ خاص بيان است و البته اصالت آن اولی را ندارد . از همين جاست که کار استعاره سخت می شود . شاعر اگر بخواهد  استعاره اش به راحتی قابل درک باشد ، ناچار است به تشبيهات عادی ای که خواننده  با آنها آشناست متوسل شود و اگر هم بخواهد خلاقيت به خرج دهد و کشف جديدی داشته باشد ، ممکن است استعاره اش برای همه قابل درک نباشد . در تشبيه اين مشکل وجود نداشت چون طرفين ، هر دو ذکر می شدند و خواننده بالاخره در می يافت که چه چيز هايی به هم تشبيه شده اند . در استعاره ، بايد مشبه حدس زده شود و همين نکته باعث شده که شعر شاعران توانا و تصويرگری چون خاقانی و نظامی در بعضی جا ها مبهم به نظر آيد چون آنها از نظر زمانی در دورۀ رواج و شيوع استعاره زندگی می کرده و درعين حال ، به استعاره های مکرر و فرسوده قانع نبوده اند . اين دو استعاره برای ماه را در شعر خاقانی بـبينيد:

کرده در آن خـّرم فضا صيد گوزنان چند جا

شاخ گوزن اندر هـــوا  آنک نگوسار آمــده

عیـد همايون فرنگر ، سيمـرغ زرين پرنگــر

ابــرو زال زر نگـــر بــالای کـهســار آمـده

eosberry_bar3.gif (6925 bytes)

بر گر فتـــه  از « مجموعۀ آموزشی شعر - روزنه»

مؤلف : محمد کاظم «کاظمي»

ناشر : موسـسۀ فرهنگی ، هنری و انتشاراتی ضريح آفتاب


نوشته ی آرش در ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ در یکشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٤

 

صورتهای خيال

قلمرو تخيل در شعر بسيار گسترده است و همين ، اهل ادب را ناچار کرده است که اشکال گوناگون آن را در شاخه های مختلفی گنجانيده و جدا جدا بررسی کنند . البته قدمای ما در اين تقسيم بندی ها و جدول سازی ها زياده روی کرده و به جای بحث در ارزش هنری صورتهای خيال ، بيشتر توان خود را صرف ايجاد شاخه ها و اصطلاحاتی کرده اند که گاه کمترين ارزش هنری ای ندارند.  ما اين تقسيم بندی  ها را تا حدی که به ارزيابی هنری صورتهای خيال کمک می کنند  مطرح می کنيم و بس . از تشبيه شروع خواهيم کرد که مادر بسياری از صورتهای خيال است.

تـشـبيه

منوچهری دامغانی  در آن قصيدۀ معروف خويش می گويد :

سر از البرز بر زد قرص خورشيد

چو خــون آلوده دزدی سر زمکـمن

به کـــــردار چــراغ نـيم مـــــــرده

که هـر ساعت فزون گرددش روغن

در بيت نخست ، شاعر خورشيد هنگام طلوع را همانند دزدی  خون آلود دانسته که سر از کمينگاه بيرون می آورد . در بيت دوم نيز شاعرهمان خورشيد طلوع کننده را با چراغی  در حال خاموشی که تازه در آن نفت ريخته اند  و شعله اش هر لحظه در حال افزايش  است، همانند دانسته است . به اين کار تشبيه می گوييم و می توان اين تعريف را برايش نقل کرد .

« تشبيه ياد آوری همانندی و شباهتی است که از جهتی يا جهاتی ميان دو چيز مختلف وجود دارد . »

ارکان تشبيه :

در هر تشبيهی حداقل دو رکن داريم ؛ دو چيز که يکی به ديگری تشبيه شده است . اينها را به ترتيب ، «مُشبه»  و «مُشبه به» ناميده اند . مثلآ در بيت اول منوچهری ، « خورشيد »  مشبه است و « دزد خون آلود» مشبه به . بدون هريک از اينها ، قاعدتآ تشبيهی صورت نمی بندد چون گفته ايم که تشبيه ياد آوری همانندی دو چيز مختلف است . به اين دو رکن ، مجموعآ «طرفين تشبيه» هم می گويند .

اما می دانيم که دو چيز مختلف ، نمی توانند عينآ و از همۀ جهات مثل هم باشند چون در آن صورت ، آن دو ، يک چيز هستند . لاجرم مشبه و مشبه به فقط در صفت - يا صفات - خاصی به هم شباهت دارند . به اين صفت ،«وجه شبه» می گويند. مثلآ در تشبيه اول ، وجه شبه ، سرخی خورشيد و لباس دزد خون آلود است . وجه شبه ديگری هم می توان تصور کرد يعنی آهستگی  ِ طلوع خورشيد  و آهستگی  سر برون آوردن از کمينگاه . در بيت دوم علاوه بر رنگ و آهستگی  حرکت ، گرمای خورشيد  و چراغ نيز می تواند وجه شبه باشد .

وجود وجه شبه بين طرفين تشبيه ضروری است چون اگر  آن دو ، هيچ شباهتی  با هم نداشته باشند ، انگيزه ای برای تشبيه باقی نمی ماند . در عين حال ، انتظار می رود اين وجه شبه از ويژگيهای  بارز  و مشخص طرفين تشبيه باشد . اگر بگوييم که « خورشيد مثل ابر است » به اعتبار اين که هر دو در آسمانند و حرکت می کنند ؛ البته تشبيهی انجام داده ايم ، اما اين تشبيه ،  زيبا و هنری نيست  چون ويژگی بارز خورشيد ، رنگ ، گردی و گرمای آن است و ابر از اين جهات در نقطۀ  مقابل آن قرار دارد . اما تشبيه ابر به فيل - مثلآ - زيباست چون وجه شبه می تواند رنگ ، بزرگی و حرکت باشد . اين هم مثالی  از مهدی اخوان ثالث برای اين تشبيه:

ابرهايی که درنگی پويه شان ماند

با شتاب پيلهای ِ تشنه و بی تاب

سوی آبشخوار دور و ديگری در راه

اما از يک نکته هم نبايد غافل شد ؛ وجه شبه های بارز و مشخص ، اندکند و اگر شاعران فقط به همانها بسنده کنند ، بزودی در کشف تشبيه های تازه به بن بست خواهند خورد . بنا بر اين ناچار است در مواردی به وجوه مشترک ضعيف تر و مخفی تر اشاره کند و اين گونه تشبيهی گاه از تشبيه های ساده و عام ، زيباتر خواهد شد  چون دقت نظر و حساسيت بيشتر شاعران را نشان می دهد . مثلآ خاقانی همان ماه نو را که در شعر فارسی بيشتر به داس يا نعل اسب تشبيه شده ،به دم ماهی ای که از آب بيرون آمده تشبيه می کند و  اين وجه شبه هر چند بسيار بارز نيست ، از اين خبر می دهد که شاعر به تشبيه های دم دست بسنده نکرده و دقت نظری ويژه داشته است :

صبح بر آمد زکوه چون مه نخشب زچاه

ماه بر آمـد به صبح چـون دم ماهی زآب

پس عجيب نيست اگر گفته شود : « لطف تشبيه ، غرابت آن است و دوری اش از ابتذال . حصول آن هم بدين گونه دست می دهد که وجه شبه امری باشد که زود به خاطر نرسد .»

هرچند  وجود وجه شبه بين طرفين تشبيه ضروری است ،ذکر آن همواره لزومی ندارد  يعنی شاعر می تواند درک آن را به خواننده  بگذارد و به اين ترتيب ، او را نيز در شعر سهيم کند . مثلآ  در آن دو بيت منوچهری ، چندين وجه شباهت وجود دارد  ولی شاعر ذکر شان را لازم نديده ؛ شايد چون حس کرده که طرفين ، به اندازۀ کافی گويا هستند . گاهی نيز بر عکس ، يادکرد وجه شبه لازم می افتد و آن جايی است که وجه شبه کمرنگ است يا شاعر از لحاظ معنای شعرش به ذکر آن نياز دارد . مثلآ سهيل محمودی می گويند:

خويش را لای ابر می پيچيد

آسمان مثل يک معــــما بود

اگر او فقط مصراع دوم را می گفت ، شايد خواننده به اين وجه خاص شباهت هدايت نمی شد . حتی ممکن است مشبه و مشبه به واقعآ شباهتی آشکار با هم نداشته باشند و شاعر بخواهد برای به کرسی نشاندن ادعای خويش ، آنها را شبيه هم تلقی کند . در اين جا آن دو چيز فقط در خيال شاعر با هم شباهت دارند نه در واقعيت.

 

در کنار مشبه ، مشبه به و وجه شبه ، گاه به يک چيز ديگر هم بر می خوريم ؛ واژگانی که بر همانندی طرفين تشبيه دلالت می کنند از قبيل « مثل » ، « مانند» ، «بسان» ، « به رنگ» ، « همچون» و.... قدمای ما اينها را « ادات تشبيه» ناميده و رکن چهارم تشبيه شمرده اند . به نظر می رسد چنين تعبيری درست نباشد  چون اين واژه ها و نظاير آنها ، فقط ابزار هايی زبانی هستند برای بيان شباهت ، و در نفس تشبيه ، سهمی ندارند . به عبارت ديگر ، کشف و خلاقيت  هنری شاعر ، حول محور طرفين و وجه شبه می چرخد  و ادات تشبيه ، کاری بيش از کمک ه بيان اين کشف انجام نمی دهند . پس قايل شدن فقط سه رکن «مشبه» ، «مشبه به» و«وجه شبه» برای تشبيه، درست تر به نظر می رسد.

اما اين ادات تشبيه بهتر است در شعر ذکر شوند يا نه؟ اين جا بحثی نظير وجه شبه به ميان می آيد . نمی توان حکم کلی صادر کرد ولی غالبآ حذف ادات تشبيه ، قاطعيت بيشتری به آن می دهد. سعدی می گويد :

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت

هـــنوز آواز می آيــد بـه معــنی از گلــستانــم

او در اين جا ، خويش  را به مرغی سخندان تشبيه می کند ، اما حذف ادات . اگر مثلآ گفته بود « چو آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت ... » قطعآ تشبيهش آن زيبايی را نداشت .

 تشبيه فشرده:  تشبيه می تواند باز هم خلاصه تر شود ؛ آنگاه که شاعر آن را از شکل جمله بدر آورده و به صورت يک اضافۀ تشبيهی بيان می کند . سلمان هراتی در شعری ، تشبيه « آسمان از لحاظ رنگ به شمدی سورمه ای شباهت دارد » را به صورت اضافۀ  تشبيهی « شمد سورمه ای اسمان » بيان کرده است :

کنار شب می ايستم

چشم بر شمد ِ سورمه ای آسمان می اندازم

ستاره ها

با نخ نور گلدوزی شده اند

و من می شنوم زمزمۀ درختان را

اين استفادۀ خوبی است از قابليت ترکيب سازی که در زبان فارسی وجود دارد . محمد رضاعبدالملکيان نيز در اين پاره  از يک شعرش قلب را به نارنجک تشبيه کرده ، ولی در قالب يک تشبيه فشرده :

مظلوم کوچک من

هر روز نارنجک قلبش را

از خانه به مدرسه می برد

فشرده سازی تشبيه به اين گونه ، هم به ايجاز و اختصار شعر کمک می کند و هم قاطعيت خوبی به تشبيه می دهد ولی البته اين زيان را نيز می تواند داشته باشد که وفور  اضافه های تشبيهی در شعر ، باعث تزاحم خيال شود . به اين نکته در صفحات بعد خواهيم پرداخت.

 eosberry_bar3.gif (6925 bytes)

بر گر فتـــه  از « مجموعۀ آموزشی شعر - روزنه»

مؤلف : محمد کاظم «کاظمي»

ناشر : موسـسۀ فرهنگی ، هنری و انتشاراتی ضريح آفتاب


نوشته ی آرش در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ در شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤

 

خيال چيست؟

اگر بگوييم « ماه جسمی کروی است که به دور کرۀ زمين می چرخد » و « آسمان فضايی است که زمين را احاطه کرده است » راست گفته ايم ؛ حقيقتی علمی و قابل اثبات را مطرح کرده ايم و با جرأت می توانيم از آن دفاع کنيم . منطق کلام ما همان  منطق عادی است و ما نيز از اين جمله ها فقط يک منظور  داريم و بس ؛ بيان ساده و بی پيرايۀ يک حقيقت .

اما اگر بگوييم « مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو  » ديگر دريافت ما از محيط  به نوع ديگری است . يک حقيقت علمی را نگفته ايم بلکه شباهتی را بين «ماه نو» و « داس » و در عين حال « آسمان » و « مزرعه » حس کرده ايم ، عينيت بخشيده ايم . اين جمله ، آميخته با خيال است يعنی در آن چيزی گفته شده فراتر  از واقعيت علمی ؛  و به همين لحاظ ، تمايز عمده ای با جمله های نخست دارد . دو جملۀ اول ، از کشف يک رابطۀ زيبا بين داس  و ماه و آسمان  و مزرعه خبر  نمی دهند و البته تأثير آنها  نيز در حد آگاهی بخشی است و بعد از آن ، با مخاطب کاری ندارند . ولی کار جملۀ اخير ، فراتر  از يک گزارش است بلکه گوينده می خواهد تخيل مخاطب را هم به کار  بيندازد و او را  وادار کند  که اين چيز ها را بشکل ويژه ای بنگرد و حتی گاهی به پذيريش يک سخن ديگر هم وادار شود . حالا آن سخن ديگر چه می تواند باشد ؟ خوب است همين جمله را پی بگيريم  که بيتی از  حافظ است :

مزرع سبز فـلک ديدم و داس مــه نو

يادم از کشتۀ خويش آمد و هنگام درو

شاعر با ديدن مزرعۀ آسمان ، به ياد آورده که روزی بايد مزرعۀ خويش را هم درو کند . اما واقعآ او کشاورز« دهقان» بوده  و مزرعه ای داشته ؟ نه ، اين جا با يک خيال ديگر رو به روييم .  مزرعه همان زندگی شاعر است که بلاخره روزی  درو خواهد شد . حالا اگر همين معنی ، بدون اين تخيل زيبا بيان شده بود ، لاجرم بايد چنين می بود که مثلآ « من نگرانم از اين که روز قيامت ، معلوم شود در دنيا کاری نکرده ام » تفاوت بين اين دو بيان را خود ملاحظه می کنيد . بيشتر اين تفاوت ، ناشی از تخيلی است که شاعر به خرج داده و البته  وزن و قافيه هم در حد خود مؤثر بوده اند .

خيال چون حاصل يک نگرش برتر و غير معمول به جهان است ، مؤثر ترين ابزار برای ايجاد شعر نيز هست ، چون همين که پای تخيل به ميان  آيد ، لاجرم بيان از حالت عادی و اتوماتيکی فراتر خواهد رفت . اما نقش خيال فقط به ايجاد يک تمايز  ساده  در بيان ، محدود  نمی شود  بلکه با اين وسيله ، تأثير کلام گوينده نيز به شکل فوق العاده ای افزايش می يابد . وقتی کليم همدانی در مصراع اول بيت با بيانی  ساده می گويد « در نظر ها اعتبار کس به قدر نفع اوست »  شايد ما توجهی  ويژه به اين سخن پيدا نکنيم ، ولی آنگاه که او با کمک مصراع دوم ، رنگی از خيال به شعرش می دهد ، نا خود آگاه تسليم سخنش می شويم .

در نظر ها اعتبار کس به قــدر نفع اوست

عزت هر نخل در بستان به مقدار بر است

در اين جا افراد به درختان مانند شده اند و نفع آنها به ميوۀ درختان ؛ و اين شباهت ، دليلی  شده است برای ادعای شاعر .

eosberry_bar3.gif (6925 bytes)

بر گر فتـــه  از « مجموعۀ آموزشی شعر - روزنه»

مؤلف : محمد کاظم «کاظمي»

ناشر : موسـسۀ فرهنگی ، هنری و انتشاراتی ضريح آفتاب


نوشته ی آرش در ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ در جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤